پشت در مونده بود.
استخون هاش ترک خورده... چشماش رگ به رگ... ولی مجسمه سنگی که جای قلبش گذاشته بودن، هنوز سالم بود. هنوز نفهمیده بود که قلبش رو دزدیدن.
آسمونش ابری بود.
رنگ هاش کدر... آهنگاش غمگین... ولی دنیای پشت آیینه رو هنوز باور داشت. هنوز نفهمیده بود که چپ، راسته و راست، چپ.
روی جنگل خاکستر پاشیده بودن.
برگ ها خفه... شاخه ها خسته... ولی... ولی امسال بارون زیاد میاد... امسال تهران میخاد تا آخرش بباره. میخاد قبل از فراموش کردن، حتما ببخشه. میخاد قبل از رفتن، حتما فراموش بشه.
من می دونم که آخرش... من که نه ولی تهران مهاجرت میکنه...
بین تصور داشتن، و داشتن، یک تفاوت ملموس هست. تفاوتی که با تمام وجود حسش خواهی کرد. بین تصور داشتن دوستان و داشتن یک دوست واقعی تفاوت هست. دوست واقعی فاصله را نمی شناسد و از دورترین فاصله ها، نزدیک ترین ارتباط ها را می سازد.
بین تصور داشتن یک زندگی، و زندگی کردن تفاوت هست. کسی که زندگی می کند، با تک تک سلول هایش تنفس را درونش به جریان می اندازد. حالا ما در این بلبشوی دنیای دیوانه پسندها، عاقل شدنمان گرفته است، تا درون این عاقل شدن تنهاتر و تنهاتر شویم... درست وسط سیل افسردگی دنیا، ما دلخوش به زندگی شده ایم، تا هر روز بیشتر و بیشتر شویم...
و در حین این بیشتر شدن درون تنهاتر شدن... بجای تصور داشتن یک زندگی با صدهزار دوست، با یک دوست واقعی زندگی می کنیم. یک آدمی که خیلی دوست...خیلی نزدیک باشد...