می شنوم که سعدیا، راه مخوف می روی
گر نروم نمی شود، صبر و قرار ممکنم
عاشق جان خویش را، بادیه سهمگین بود
من به هلاک راضیم، لاجرم از خود ایمنم
***
دور از همه شهرها، جایی سیاه و سفید... رنگ ها نباشند...صداها نباشند، پرنده ها نباشند، ماشین ها نباشند،ساعت ها نباشند، آهنگ ها نباشند... آدمها نباشند...
آنقدر ساکت باشد که صدای تپیدن قلب را بشنوم...
هیچ انعکاسی نباشد، آینه ها نباشند، دیدن ها نباشند، گفتن ها نباشند، شنیدن ها نباشند...
آنقدر تنها باشم، که من را فراموش کنم...
آنقدر آرام باشد که زندگی را فراموش کنم...
معلق... ساکن ... ایمن...
این حال هزار سال طول بکشد...
بعد از اینکه همه چیز را فراموش کردم، بعد از اینکه هزار بار مردم و زنده شدم... از میان سفیدی های مطلق، از میان نیستی ذهنم، جوانه ای سر بزند. قد بکشد. تا من یک بار دیگر برای اولین بار دیدن را تجربه کنم... مبهوت سبزِ جانش بشوم... دوباره صدای رشد کردن ریشه هایش را بشنوم... از نو جهانی تازه را کشف کنم... این بار قدر زندگی را می دانم...
"Because sometimes even if you know how something's going to end, that doesn't mean you can't enjoy the ride."
how i met your mother
You only see what your eyes want to see
How can life be what you want it to be? You're frozen
When your heart's not open
You're so consumed with how much you get
You waste your time with hate and regret. You're broken
When your heart's not open
mdna
جایی مابین عمق آب، درست در همان آخرین نقطه ای که خط نور خورشید به آنجا می رسد ، غوطه ور مانده... سنگینی آب قلبش را می فشارد. در زیردست، آدمهای در حال غرق شدن مثل ماهی انگلر با چشمان براق جذابشان او را به غرق شدن می خوانند. می خواهند او را به عمق سیاه ببرند. به جایی که خورشید زورش نمی رسد آنجا را روشن کند. نورهای آن پایین ، جرقه های خودخواهی است.
گفتم: دنبال آدمهای در حال غرق شدن نرو...
گفت: نیرویی مرا می برد که من خودم را به آن سپرده ام.
گفتم: در جهان ما دو نیرو هست. یکی خیر ، یکی شر... تشخیص بده... بعد همراهش شو...
گفت: ...
گفتم: من را ببین... من در سراسر این دریا شناورم... من قطره های آبم. من محیط زندگی ماهی مرکب جهنمی ام. من در من شناورم. من در من غرق نمی شوم... من در من اسیر نمی شوم.
آنهایی که این بالایند یا آنهایی که غرق شده اند... همه شان هضم در روح من اند. من دنبالشان نمی روم... من دلم برایشان می سوزد که غرق شده اند. من نوازششان می کنم. من آرامشان می کنم که حالا اگر کسی نیست که نجاتشان دهد، حداقل این پایین از یاد نرفته اند. حداقل این پایین با همه بدی هایشان بخشیده می شوند و در من زندگی می کنند. من می گذارم زندگی کنند اما نمی گذارم زندگی ام را بگیرند... نمی گذارم وجودم را در تاریکی خودشان اسیر کنند.
تو هم رها شو... وجودت را بجای چنگال آنها، به آبی دریا بسپار...بگذار همه خوبی ها و بدی ها درونت زندگی کنند... بگذار مثل همه ویروس های بدخیمی که درون سلول های ما زندگی میکنند، اینها هم درون روح ما زندگی کنند. به بزرگی یک انسان باش... نه به کوچکی نوباوه سلولی که زورش به ویروس ها نمی رسد.
بگذار از روح ما تغذیه کنند. بگذار بزرگی مان را ذره ذره تمام کنند... اما کوچک نشو... اما برای زنده ماندن مثل آنها چنگ به این دنیا نزن... بجای غوطه ور شدن، بجای مبهوت حجم آب شدن... دریا شو...
گفت: ...
گفتم: برو وسط شلوغ ترین نقطه شهر... بایست...سرت را بالا کن...در آسمان شهری که دریا ندارد، ساحل را ببین... از عمق آبی که درونش ایستاده ای، یا بسوی ساحل شنا کن... یا خودت دریا شو... دریای آدمهای بی دریا شو...دریای ماهی های روی شن افتاده شو...
برای هر کودکی که از امروز بدنیا بیاد آروز میکنم که قبل از نا امید شدن، خودش رو پیدا بکنه. خودش رو بشناسه. خودش رو بفهمه...