برو از من، پاک شو از من،دنگ شو از من... بعد از آن برگرد. امید همیشه هست. من دیگر جایی نمی روم...
In this waking nightmare where all dreams come true
you searched for control. A way to pull through
When you were in love you left him in tears
To smother your furies and banish your fears
But in darkness they came, through stormy black seas they raided these shores
Do you still hear his screams?
And now that you're home he's so far away
They've taken his soul. To these gods you cannot pray
They can break you, but not your promise. Even death won't keep you apart
Through this darkness you will find him. In your sword still beats a heart
You fought for love and spoilt by your darkness within
You fought for your dreams, now there is no way to win
مثل یکی رهگذر از کوچهها
میگذرم هر سحر از کوچهها
آی نسیم سحری، صبر کن
ما را با خود ببر از کوچهها
دلتنگم دلتنگ از خانهها
از معبر، از گذر، از کوچهها
فردا مهمان شقایق شوم
بگذرم امشب اگر از کوچهها
فرجامم، دامنه دشتهاست
خواهم رفت آخر از کوچهها
------------------------
صدای حسن همایونفال و این شعر از آن چیزهایی است که خاطرات یک زندگی دیگر را در من زنده میکند. خاطراتی عجیب شیرین و دلچسب. آنقدر که شک میکنم آن شخص من بوده باشم. مرورشان میکنم. سفر به خانه مادربزرگ و بزرگ شدن در کنار دختری که بعدها عاشقش شدم. یک حیاط پر از درخت مو و دلمه های مامان بزرگ و گندم برشته و خوابیدن در حیاط زیر یک عالمه ستاره و نگاه کردن به آنها تا از بیداری رفتن به خواب... یادم هست سحر همیشه یک ستاره دنباله دار می دید و من نمی دیدم. کافی بود سرم را برگردانم تا فوری بگوید "اع یکی دیگه...یکی دیگه..." نگاه که می کردم می گفت ای بابا ندیدی... از همان موقع شوخی کردن با من را شروع کرد.
جلوی خانه پله بود و قبل از پله ها یک پرده بزرگ و ضخیم بود. مشغول بازی بودیم ، دیدم دوید و رفت سمت در و از پرده رد شد. رفتم پرده را کنار زدم ،در را باز کردم ولی توی کوچه نبود. یکدفعه از پشت سر هلم داد و از پله ها افتادم. سرم زخم شد. مرا بردند دکتر چندساعت بعد با سر باند پیچی برگشتیم خانه. همینجور توی حیاط منتظر نشسته بود. تا کله نوارپیچ مرا دید گریه اش گرفت. آن شب تا وقتی خوابمان برد نگاهم میکرد.
رفته بودیم شهر بازی. یک ماشین های کوچکی بود که توی پیست دور میزد. قسمتی از مسیر سرپوشیده بود و برای بچگی ما تونل بزرگی به حساب می آمد. همه مسیر خودش را می کشت که از من جلو بزند. به تونل که می رسیدیم صبر میکرد تا برسم تنها رد نشود. تونل تاریکی بود. و تا به آخر تونل برسیم هی برمی گشت نگاه می کرد تا ببیند من هستم یا نه.
رفته بودیم خمین. خانه ی خمینی را موزه کرده بودند . خانه چند تکه و پر از ایوان و حوض بود. لبه ی حوض می دویدیم. من همش نگران بودم که توی حوض نیافتد. موقع برگشت توی ماشین خوابش برد. منم ساکت نگاش می کردم.
شبها پشت کامپیوترش میشستیم و بازی می کردیم. اون زمان هرکسی کامپیوتر نداشت. اصلا اینکه انقدر جذب کامپیوتر شدم تقصیر خودش بود. وسط بازی دلش خربزه می خواست. خاله بهش گفته بود شبا خربزه نخور. منو میفرستاد براش از تو یخچال بیارم. نه بشقابی نه ظرفی. تیکه های خربزه رو تو دستم می گرفتم با هم می خوردیم.
یه سال رفتیم خونشون. خونشون جدید بود. ما بلد نبودیم. با کلی گشتن پیدا کردیم. از سر کوچه که وارد شدیم دیدم دم در وایساده منتظر. خاله می گفت از وقتی زنگ زدین که رسیدین منتظره.
خاطره هام خیلی زیادن. دلم یک هوای صاف و خنک و خلوت می خاد. دلم می خاد برم صغاد زیر اون درختای توت بشینم و از اول همه خاطراتم رو زندگی کنم.
از خانه بیرون رفتم تا نفس بکشم. رفتم کنج امن و خلوت شهر تا فکر کنم .
صدای ضبط را باز کردم. می خواند:
"وقتی دلدارم می خنده
تو دلم هزارتا پرنده
می خونن با ساز تنبک
کاش یارم همیشه بخنده
دلدارم همیشه بخنده..."
آدمهای خوب دنیای ما هم مانند همین نورهای جسور در آسمان می مانند که با همه وجود به دل تاریکی این جهان زده اند و نور می افشانند. بدون شما دنیا تاریک میشود. بدرخش همیشه دوست مهربان من. بدرخش و دنیا را تا می توانی روشن کن...
"شما نورید توی این دنیا..."
کسی که می خواست دنیا را تغییر دهد اما تنهای چیزی که تغییر کرد خودش بود. خودش محو شد، حل شد در دنیا.
حالا که من فارغ از دنیا شده ام، آن شخص دوباره دارد در من حلول میکند. کم کم سر و کله اش را بیرون می آورد از لای غبار. با نگاهی سرزنش آلود مرا به خودم باز می خواند.
من چون جوابی ندارم، ماه ها سکوت میکنم. دنبال راهی می گردم تا برای خودم توضیح بدهم که این رفت و برگشت های من، این فرو افتادن های عاشقانه ی من دست خودم نیست. اما راهی برای بیان این نمی یابم.
بی آنکه حرفی بزنم ، جلو می اید و روبرویم می ایستد. می گوید:« من که گفته بودم عاقبتش چه می شود. تو که می دانستی چه در انتظار توست...»
راست می گوید. می دانستم . همین جا درباره اش برای خودم نوشته بودم. مرورشان میکنم. آری نوشته بودم که دروغ است. میدانستم بخشی از این حقیقت ، دروغ است. و خودم خواستم تا با این دروغ همراه شوم تا شاید راهی برای تغییرش پیدا کردم. با خودم گفتم شاید بشود دروغ را به راستی تبدیل کرد. اما من در دلم رازها بود. من فکرم همیشه جای دیگری بود.
شخص دیگری دوباره در من پیدا شده است. دارد فکرهای ماجراجویانه برایم میکند. بالاخره سوالی که دوست نداشتم از من بپرسد را به گوشم می خواند: « تو که میدانستی ، چرا؟»
چه جوابی به این چرا بدهم؟ من دلم سرکش است. حرف گوش نمی دهد. وقتی میلش می کشد به سمت چیزی، می رود. من را هم می برد. من دلم جور دیگری کار می کند که آدمهای دورم تا امروز متوجه آن نشدند.
کسی چیزی از من نمی داند.
من هم چیزی را توضیح نمی دهم. که هر کس کاسه اش گنجایشی دارد و بقدر خود مرا می شناسد.
دوسال بعد زیر پل کریم خان نشسته بودیم. روبروی نشر چشمه که یه پوستر کوچیک از البوم دوم چارتار زد رو شیشه اش. همون موقع رفتیم یکیشو گرفتیم و بردیم خونه رو لب تاب علی دسته جمعی گوش دادیم.
دوسال بعد توی سایتشون دیدم آلبوم جدید دادن. کل بندرعباس رو گشتم تا یکی پیدا شد. تو ماشین بهش گوش دادیم.
حالا همه اون آدمهایی که با گوش دادن دوباره این صداها یادم میان، کجان؟
حس میکنم باید برم یه شهر جدید رو برای زندگی تجربه کنم. میخام آلبوم بعدی چارتار رو توی یه شهر جدید بشنوم. شهری که قبلا توش زندگی نکرده باشم. با اینکه شیراز رو دوست دارم. با اینکه دلم برای خونه ام توی تهران تنگ شده و با اینکه بندر شهر پدریمه... اما یه شهر جدید میخام. یه جایی که خیابوناش رو نشناسم و همه جا برام جدید باشه. اولین نگاه هام باشه به یه ساندویچی و یه کافه کوچیک و چندتا آدم که هنوز نمیشناسمشون.
حس میکنم باید یه آلبوم جدید بشنوم با آدمهای جدید.
حس میکنم از فکر کردن خسته شدم و دلم فقط زندگی میخاد.
شاید ندانی که همه این سالها حرفهایت بیشترین نفوذ را در من داشتند
شاید ندانی که تو با ارزش ترین فرد زندگی منی
آسمان...نفس بانو...
تو مهربان ترین رفیق منی
در توان من نیست جبران لطف تو...اما هر وقت خدا را دیدم برایش از تو می گویم...
با همه قلبم... برایت بهترین آروزها را میکنم.
برای پ.سفید
من پر از رازم ،جانم. پرم از اسمش را نبرهای پنهان در پستوی دل...
تمام می شوم اگر تو رازهای مرا پیدا کنی... دست بردار... بگذار همین شناخت مبهمی که از هم داریم سالم باقی بماند...
رازها که فاش شوند تو قدرت ماندن نداری و من توان دنبال کردن...
تو خودت یک رازی ... اگر کسی تو را کشف کند چه می شود؟ اگر کسی بداند با ما چه می کنند؟ چه ترس مضحکی... ولی بگذار بترسیم... من عاقبت نترسیدن را دیده ام... بترس از راز داشتن، بترس از برملا شدن...
حالا چه کنیم؟
من دنبال چیزی بودم و تو دنبال چیزی دیگر، کورمال کورمال راه می رفتیم که به هم رسیدیم. آن چیزهایی که دنبالشان بودیم هنوز ناپیدا هستند. ولی من هستم... تو هستی...
به عقب نگاه میکنم، آن آدمی را که با نفرت از هم دور شدیم را بیاد می آورم... از او متنفر نیستم.
یادم رفته بود بعضی از آدمهایی را که حالا می بینم مسیرمان ار هم جدا شد و من آنقدر سرگرم دنیا بودم که متوجه رفتنشان نشدم. چقدر دلم می خواهد بایستم تا بیایند و دوباره ببینمشان. اما می ترسم تو بروی. رفتن دیگران را تماشا کردن سخت است. پس می آیم... بیا برویم...