تا سحر، تا تعبیر این رویا صبر کن. تا وقتی که خورشید خبری از بیداری بدهد صبر کن.تا من شعر را به نفع خرد کنار بگذارم، صبر کن.
مشکین مو و درخشان چشم و خندان لب...
ویران قلب و حیران عقل و سرگشته جان...
ایستاده ایم پشت پنجره هایی که رو به زمان باز می شوند، عمر آهسته و ممتد میگذرد. پشت سرم دری هست که بروی دریا بسته است. پشت سرت کوهی مملو از ابرهای ساکن ایستاده. فاصله واژه ی اشتباهی است که بیانگر حرف ما نیست. یادم می آید وقتی را که چشم در چشم دیگران ایستاده بودم و هیهات که چقدر دور بودند، آنقدر که دوست داشتم برایشان میخواندم " تو خیلی دوری... تو خیلی دوریییی..."
ازین پنجره سمتی را نگاه میکنم، آنجا که آرزو هست... و انگار که تمام دشت های فی مابین مثل یک چاله در زمان فرو می روند و تو روبرویم قرار میگیری. پنجره تو چسبیده به پنجره من... جسارتم گل میکند دست از پنجره بیرون می آورم... ازین فاصله عبور میکنم و لمست میکنم.
تو خیلی نزدیکی... تو خیلی نزدیکی...
That's unfortunate!
Because here, it makes no difference... whether you have forgotten it... or if you never knew it.
-eyes wide shut-