Art is not a form of expression anymore... it's just a tool to sell definitions.
یک روز توی یک ایوان پوشیده از سایه درخت بلندبالایی می نشینم. صدای بچه ها را گوش می کنم که مشغول بازی هستند. آنقدر در فکر فرو می روم عمیق و عمیق تر که صداها در پس زمینه ذهنم محو شوند. یادها را زنده میکنم تا دوباره در اوج پیری بخاطر بیاورم آدمهای زندگی ام را. بخاطر بیاورم همه آرزوهایی را که کم و بیش به هر قیمتی که بود بدست آوردم. احتمالا آن روز دخترم دیگر مراقب پسرش است. احتمالا آن روز تنهایی را به هرچیز دیگری ترجیح خواهم داد. احتمالا آن روز به همه امروز می خندم. احتمالا آن روز بسیار آماده رها کردن خواهم بود...
توپ بچه ها جلویم زمین میخورد و رشته افکارم را پاره می کند. من با زندگی ام چه کرده ام؟ من با آدمها چه کرده ام؟ من چه یاد گرفته ام؟ و چه یاد داده ام؟ اصلا من چطور از دل آن همه تاریکی به اینجا رسیدم؟ به همسر پیرم نگاه میکنم... واقعا چطور پیشنهاد من را قبول کرد؟ به بچه هایم نگاه میکنم... یعنی واقعا شد؟ یعنی من همه رویاهایم را زندگی کردم؟
صدای ویولون غمگینی که در پس ذهنم همیشه زندگی کرده، دوباره نواختنش می گیرد. من دست های سایه را روی سیم های ویولون تماشا کرده ام. من پاهای دوستانم را در حال دویدن تماشا کرده ام. من آدم هایی را در حال آمدن و در حال رفتن دیده ام. من پشت چشم های خواهرم آرزوهایی در حال مرگ دیده ام. من در نفرت از دنیا، من در جدال دائمی با ابلیس ناامیدی، من متلاطم از دنیایی آشفته... چطور به این زیباترین نقطه رسیده ام... نکند خواب باشد... خدایا نکند خواب باشد...
ساعت ۵ صبح. دلم میخواهد این خواب را قاب بگیرم... برای بار هزارم با خودم میگویم کاش نقاش بودم... و امروز دوباره شروع می شود به امید فردا.
آرزوهایم را یک گوشه توی بغچه ای بافته از پارچه های ژاپنی جمع کرده ام تا شب که شد در آسمان بالای سر او قرارش دهم. تا اگر هیچم نشد لااقل از همه آرزوهایم یک ماه نقره پوش برایش ساخته باشم.
خنکای آخر تابستان پر از شوق و لذت است برای تنهایی و من. یک انتظار برای رسیدن به فصل بی برگی دارد. منتظرم پاییز امسال تحویل شود. شاید همراه برگهایش همه غصه های این مردم هم بریزد و آماده شکوفه زدن دوباره شود.
خنکای نسیم تابستانی
درمیان هزار کوه سبز
معبدی تنها
هایکوی مورد علاقه ام است...هایکو... کیمونو... کاتانا...
زندگی ساده است. افرادی که می خواهند شما را فریب بدهند آن را پیچیده نمایش می دهند.
آهای خبردار باغ داریم تا باغ
یکی غرق گل یکی پرخار
مرد داریم تا مرد یکی سر کار
یکی سر بار آهای خبر دار یکی سر دار
مردم تمام نمی شوند.
و ظاهرا ماه محرم فقط ده روز دارد و با قیمه روز دهم به پایان می رسد... خون ریختن آزاد است.
I cannot say if it is a dejavu or just some random illusions caused by a mental injury... but I can see things that doesn't exist and review memories that never happend.
HIMYM - Season 3 - Episode 12 - 20:20
وسط مهمترین بازی زندگی ات بیدار میشی. دقیقه ۶۰ بازیه. ۵ تا گل عقبی. هم تیمی هات بریدن. تیم حریف بدون توقف حمله می کنه. نفس کشیدن سخت میشه کم کم. نمی دونی کدوم ور بدوی. کدوم یار حریف رو یارگیری کنی. توپ از بالای سرت دائم رد میشه. و دقیقه ۶۰ بازیه. فکر می کنی بتونی ۶ تا گل بزنی؟ فکر میکنی هنوز باید ادامه بدی؟ یا ...