اصیل بودن، همچنین به این معناست که بخواهم حسها و نگرشهایی را که در درونم وجود دارند، با کلمات و رفتارم، ابراز کنم و آشکار سازم.
تنها به این شیوه، «ارتباط» میتواند واقعیت پیدا کند و به نظر میرسد که «واقعی بودن» بهعنوان نخستین ویژگی یک رابطه، از اهمیت بالایی برخوردار است.
فقط با آشکار ساختن واقعیت درونیام، دیگری هم میتواند در کشف و جستجوی واقعیت درونی خود، موفق شود.
چنین دریافتهام که حتی وقتی دیدگاههای من، رضایتبخش نیستند یا فکر میکنم برای رابطه سودمند نیستند، باز هم واقعی بودنشان مهمتر است.
راه انسان شدن
کارل راجرز
به آفتاب ملایم پاییز بگو... برایم از او خبری بیاورد... یواشکی از گوشه ی کوه سرک بکشد و نگاهش کند... برایم از حالش بگوید.
به آخرین ستاره ی زنده ی در آسمان بگو... شبها مراقبش باشد... اگر هوا زیادی تاریک شد بیشتر بتابد... امید بتابد... شادی بتابد.
به آبها بگو برای شهرهای بی دریا، نوید اقیانوس ببرند... برای قدمهایی که دلشان برای ساحل تنگ شده، خبرهایی از قلعه های شنی ببرند.
به خودش بگو... من از مرزهای عبور ناکردنی گذشتم... بگو که من در همه جلوه های طبیعت همراهش هستم.
ما بهترین لباس ها را برای تن خود می خریم. برای تنی که هیچ وقت نمی بینیمش.
ما همیشه نگران و در تلاش برای کسی هستیم که نمی بینیمش.
اکثر ما خودپرستیم.
خیلی چشم بصیرت نمی خواهد. کافیست به انعکاس خودمان روی دیگران، روی دنیای اطرافمان نگاه کنیم.... نگاه میکنم... وای ... چه کرده ام... زمان را در ذهن خودم متوقف میکنم. آدمهای دورم را میبینیم که دلگیر و دلشکسته از من، دور از من، مانده اند. این من بوده ام؟
میدانم گم ات کرده ام. همین دور و بر باش تا خودم را پیدا کنم. بعد هم را پیدا میکنیم.
برای زمانی که انتظار به آخر رسد. برای وقتی که از پیچ و خم راهروهای این زندان گذشته باشیم. برای لحظه ای که میدانم تو پشت دری و در را اگر باز کنم تو را می بینم... و دیگر از دیدنت دست نخواهم کشید...
چیست این زندگی؟
در رحم متولد می شویم و به حدی از رشد که رسیدیم، جایمان تنگ می شود و دنیای درون مادر را ترک می کنیم. از کودکی که عبور میکنیم اتاق برایمان کوچک می شود و از خانه بیرون می رویم. کم کم شهر را ترک می کنیم. کشورمان را ترک میکنیم... دنیا برایمان کوچک می شود.
اسناد جعلی کشور دیگری را در دستم نگاه میکنم. می خواهم بروم. ولی میدانم آنجا هم برایم کوچک است. میدانم چون که قلبم تحت فشار است. انگار که سقف این آسمان زیادی پایین است. دنیا تنگ است. کوچک است.
اسیر کوچکی اش نشویم. بجای فرار از سقف های کوتاه، دلمان را بزرگ کنیم و دیگران را زیرش پناه دهیم...
از پیله شدن نترسیم. این دلتنگی ها را گردن هم نیاندازیم. میدانی دلش تنگ است؟ سراغش را بگیر. و لذت ببر از اینکه وجودت باعث آرامش دیگران است. اگر از دوری ات ناارامند، آرامشان کن. لطفشان کن. خدای اسیر ثواب و گناه نباش. دنبال جزا و پاداش نباش. انسان باش. آزاد باش و ورای همه خدایان تاریخ ، بخشنده ترین موجود هستی باش. از خودت ببخش و از خودت بگذر...
هر چه کنی، هر جا روی، یادت می ماند و جایی نمی رود. کسی صدایش را نمی شنود. تقلا می کند برای فرار اما نمی رود. تا دست آخر ، من خسته، یادت خسته، بنشینیم و همدم هم باشیم.