پشت در مونده بود.
استخون هاش ترک خورده... چشماش رگ به رگ... ولی مجسمه سنگی که جای قلبش گذاشته بودن، هنوز سالم بود. هنوز نفهمیده بود که قلبش رو دزدیدن.
آسمونش ابری بود.
رنگ هاش کدر... آهنگاش غمگین... ولی دنیای پشت آیینه رو هنوز باور داشت. هنوز نفهمیده بود که چپ، راسته و راست، چپ.
روی جنگل خاکستر پاشیده بودن.
برگ ها خفه... شاخه ها خسته... ولی... ولی امسال بارون زیاد میاد... امسال تهران میخاد تا آخرش بباره. میخاد قبل از فراموش کردن، حتما ببخشه. میخاد قبل از رفتن، حتما فراموش بشه.
من می دونم که آخرش... من که نه ولی تهران مهاجرت میکنه...