آرزوهایم را یک گوشه توی بغچه ای بافته از پارچه های ژاپنی جمع کرده ام تا شب که شد در آسمان بالای سر او قرارش دهم. تا اگر هیچم نشد لااقل از همه آرزوهایم یک ماه نقره پوش برایش ساخته باشم.
خنکای آخر تابستان پر از شوق و لذت است برای تنهایی و من. یک انتظار برای رسیدن به فصل بی برگی دارد. منتظرم پاییز امسال تحویل شود. شاید همراه برگهایش همه غصه های این مردم هم بریزد و آماده شکوفه زدن دوباره شود.
خنکای نسیم تابستانی
درمیان هزار کوه سبز
معبدی تنها
هایکوی مورد علاقه ام است...هایکو... کیمونو... کاتانا...