پاییز امسال دارد بی صدا می گذرد لحظه هایش. و من نمیدانم چرا در بین این همه سکوت ، صداهایی می شنوم. صداهایی برخواسته از قلب ساکت ترین مردمان پیرامون خودم. ضربانی که به کندی می زند. انگار که دارد می ایستد قلب های کوچکشان. انگار که می خواهد بشکند دل های نازکشان. من همینجا ایستاده ام و می بینم اما انگار هنوز خیلی کوچک باشم برای نگه داشتن این بارهای سنگین ادمی در دستان ضعیفم. شاید تنها باید بگذرم از کنارش بار دیگر تا مانند رویاهای دوران کودکی ، برگردم و ببینم دیگر انجا نیست و انگشتان من قادر به لمش حضور جسمانی آن نیستند. شاید باید ببندم چشمانم را. شاید... این شاید ها رابرای دوران کهنسالی ذخیره می کنم. می خواهم در اوج جوانی و در کمال خونسردی در حین این دردمندی...بایستم و نگاه کنم به چشمانت درست در همین لحظاتی که داری گذر را تجربه می کنی. شاید یک روز اینها را به قلمم بسپارم تا شعری از تو بسراید یا دل به نوایی از خشونت موسیقی های رانفلر بسپارم تا سختی یاداوری انچه را دیده ام تسکین دهم.
من از دردهای تو هیچ آگاه نخواهم شد دوست من اگر این چنین بر سکوت مطلق ات بمانی. صدای قلب تو جز دردی برای من نخواهد بود. تو چیزی جز درد برای من نخواهی بود اگر این چنین سکوت کنی.